روند پذیرش به نقل از مادر

بازدید        https://telegram.me/farda75

کپی برداری از وب لاگ رونیکا         سال۱۳۸۷،۸۸

صبح ها به عشق فرستادن دختری به امیدفردا بلند میشم تخم مرغ شو ابپز میکنم….وسایل شو از جمله صبحانه و تنقلات و شیر و….لباس و غیره….

خدای من باور نمی کنم دخترم اینقدر خانوم شده که خودش به راحتی از بغل من میره بغل مربی اش…..و حتی همکاران دیگر امیدفردا….و برای من بوس میفرسته و بای بای میکنه.

هر چند که خودم هم از اون حالتهای خسته و عصبی در امدم….همه چی رو نظم پیش میره اکثر شبها میریم پارک نزدیک خونه و رونیکا خانوم وسایل مورد نظر در اون شهر بازی به اصطلاح کوچیک رو سوار میشه…..قطار و یک دلقک موزیکال و…….خلاصه که همه چی زندگی رنگ عوض کرده…انگار مرحله جدیدی توی زندگی داره به وجود میاد که برای هر سه تایمون….یک حال عجیبیه…..وای گفتم سه تای یک حالی شدم….فکر کن سال دیگه این موقع اگه خدا بخواهد چهارمین نفر خونه ….تو راه….و من بازم یک دل بزرگ دارم که توش یک ماهی کوچولو داره ول ول میخوره…

دلم میخواهد برای رونیکا بنویسم که چقدر پیشرفت داشته….تا بخونه و مثل من اشتباه نکنه و بچه اش رو از ۶ ماهگی بگذاره مهد.

امید فردا http://omidfarda.co در شهرک غرب….با مدیریت خانم دکتر رضا بخش…..که بسیار خانم موقر مودب و البته زیبا و خوشروو مدیر

امیدفردا همه چیزش روی نظمه…..شاید باور نکید…من به اسم این مهد و مربی هاش و مدیرش اعتقاد قلبی دارم…بگذارید براتون توضیح بدهم شاید مادرانی هم که مثل من وسواس به خرج میدهند هم نظر من رو داشته باشند

من حدود ماه بهمن سال ۸۷ بود که سخت دنبال یک مهد خوب میگشتم به کمک چند تا از همکارانم ….به چند مهد نزدیک محل کارم سر زدم….هر کدوم یکسری محاسن و یکسری معایب داشت که البته معایبش در نظر توقعات من بسیار بسیار پررنگ تر مینمود مثلا …نداشتن پنجره در اتاق سنین رونیکا و افتاب گیر نبودنش….یا تمیز لباس نپوشیدن مربی های امیدفردا….ووووو

تمام لیست مهد ها رو از سایت بهزیستی برداشته بودم….و مرتب تماس میگرفتم…پیش خودم گفتم بهتره سمت خونه دنبال مهد باشم چرا که محل کار تا خونه ۱۵ دقیقه با ماشین شخصی راه….در همین کش و قوس بودم که یک سرچ کردم توی گوگل و دیدم که امید فردا سایت اختصاصی داره با مقالات و برنامه و زمان بندی ووووو…………به نظرم خیلی جالب امد …کل سایتشون رو خوندم…مطالبش اموزنده و البته مورد نیاز هر مادر و پدری بود…تصمیم گرفتم حتما یک سر بزنم ….

قضیه مهد رفتن همینجوری توی ذهنم بود تا اینکه ماه فرودین اردیبهشت بود که تونستم شماره امید فردا زنگ بزنم و برای مشاوره وقت بگیرم …اخه یکی از اصول این مهد مشاوره با والدین به همراه کودک قبل از ثبت نام و حتی بازدید از مهده….و جالب تر اینکه بازدید از مهد فقط در روز پنج شنبه ساعت ۱۱ به بعد انجام میشه….و البته من خواهش کردم که وقت رو به من برای یک روز ۵شنبه عنایت کنند که البته زحمت کشیدند و من مزاحمشون شدم…..محیط مهد بسیار شاد و البته هارمونی رنگها من مادر رو هم حتی جذب میکرد …عکسهای که روی دیوار بود همه از کارتونها بچگی من ….قریب به اتفاق والدیسنی….و البته کلمات انگلیسی که بسیار زیبا و خوانا نوشته شده بود….پس زمینه دیوار یک رنگ یاسی زیبا بود که ادم رو به وجد میاورد ..رونیکا از همون اول محو اینهمه رنگ و اسباب بازی توی سالن بازی سالن هم کف شده بود.

یک خانم بسیار خوش سر و زبانی در بدو ورود راهنمای من بود که بعدها متوجه شدم اسمش ساراجونه….طبق مد روز موهاشو عسلی روشن کرده بود….و خیلی راحت تونست با رونیکا ارتباط برقرار کنه طوری که رونیکا غریبی نکرد….و البته یک خانم دیگه که کمی تپل بود و چهره سفید و بامزه ای داشتند…..امد و رونیکا به راحتی رفت توی بغلش….این برای منی که میدونستم رونیکا بغل مادر بزرگشم به زور میره یک نور کوچیک بود توی دلم….که البته بعدها فهمیدم اسم این خانم خوشگل و خوش رو بهناز جونه….

من حدود ۳۰ دقیقه منتظر موندم تا نوبت به مشاوره مارسید….از در که رفتم تو یک خانم بسیار خوش پوش و البته خوشرو جلوی ما ایستاد و احترام گذاشت که خوب البته برای من بسیار نیکو امد و خودم پیش قدم شدم و رفتم و دستشون رو فشردم و ابراز احترام متقابل کردم…..محیط اتاقشون با رنگها گرم تزئین شده بود….رونیکا خودشو مشتاق نشون داد که بره روی صندلی به تنهایی بشینه و این کاررو کرد ….خانم دکتر هم بهش یک عدد بیسکویت تعارف کرد و رونیکا با خجالت از من خواست که براش بردارم…

حالارونیکا مشغول اون بیسکویت و کوسن خورشید شکلی که دستش بود شده بود و من روی سخنم با خانم دکتر حدود یک ساعتی با هم در مورد همه مسائل روز رونیکا و بچه های این سن صحبت کردیم….صحبتهای این خانم بر حسب سلیقه شخصی شون نبود بلکه با درایت و پیش زمینه علمی….بود…برام توضیح داد که خوشحاله که هدفم از مهد گذاشتن رونیکا اینه که پیشرفت در روند رشد اجتماعیش داشته باشه نه بحث نگهداری….چون همه میدونند که مادر من تا الانشم رونیکا رو روی چشماش بزرگ کرده و براش از جون مایع گذاشته….و البته مادر همسرم که هر از گاهی زحمت رونیکا رو کشیده……خانم دکتر اصلا اصراری بر این نداشت که رونیکا بیاد مهد خودشون بهم پیشنهاد کرد که رونیکا رو مهد بگذارم ولی اون مهدی که به خونه خودم نزدیک تره …..چون معتقد بود این سربی رو که استنشاق میکنه در طول مسیر بیش از هر چیزی روی ذهنش تاثیر منفی داره……وقتی بهشون اطمینان خاطر دادم که محل زندگیم تا اونجا کمتر از ۵ دقیقه راه …تایید کردنند.و یک جمله رو گفتن که تا ابد توی ذهنم میمونه…..خانم دکتر رضا بخش گفت: خانم …….. ببینید من نمی گم مهد خوب مهد بد من نمی گم مهد بالای شهر پایین شهر من میگمممممممم……همون مهد بد پایین شهر هم بهتر ین تربیت رو برای کودک شما داره……تا حساسیتهای مادرانه و مادربزرگانه که اکثر بچه ها رو سوق میده به یک سری عادتهای زشت و البته روند رشد اجتماعی که شاید در اینده به ضرر کودک باشه…….من به این حرفش که تربیت مهد به از مادر و مادربزگه ایمان داشتم چرا که خودم یک بچه مهد کودکی هستم …..و اگه توی دوران مهد اون روزهای شیرین و حتی تلخ رو نمیگذراندم……هرگز در موقعیت اجتماعی امروزم نبودم….من همه اینها رو مدیون مادر و پدرم هستم که به اقتضای شغلشون منو مهد گذاشتن……ولی من به علم اینکه دختری باید روند رشد اجتماعیش به از من نوعی باشه گذاشتمش مهد.

خانم دکتر منو مجاب کرد بدترین مهد هم میتونه زشد اجتماعی برای کودکمون ایجاد کنه و تمام عمر از آن بهرهمند باشه که مجللترین خونه ها شرایط رشد اجتمای کودک فراهم نیست . رو انجام بده …به قول روانشناس رونیکا……رونیکا هرگز در منزل توسط من یا پدر به زمین هل داده نمی شه که یاد بگیره بعد از هل داده شدن توسط کسی باید بلند بشه ….و حرکت کنه و به زندگی ادامه بده….ما توی خونه بچه رو توی پر قو بزرگ میکنیم …..ولی مهد به بچه من استقلال رو اموزش میده رونیکا …….بودن رو یاد میده…بهش شخصیت میده بهش یاد میده که چطوری وقتی وارد یک جمع شد بلند سلام بکنه بهش یاد میده وقتی بهش چیزی تعارف شد تشکر کنه و موقع صحبت کردن توی چشم طرف مقابلش نگاه کنه..وووو ……میدونم شاید از نظر خیلی ها این اموزشها رو در منزل هم بشه وقت گذاشت و داد ….ولی ایا تا به حال کودکی رو دیدید که در سن ۱۸ ماهگی خودش در اتاقش بازی کنه و بعد برای خودش بالشت و پتو بیاره و بگیره بخوابه….دقدقه خیلی از ما مادرها برای خواباندن بچه هامون حتی تا سن ۵-۶ سالگی هم وجود داره و اینها همه اثرات امیدفردا رفتنه…

به هر حال که اون روز خانم دکتر منو مصمم کرد که حتما رونیکا رو بگذارم مهد….به اتاقهای طبقه سوم رفتم البته سارا جون همه چیز رو خوب…توضیح داده بود……و جای سوال نداشت….جالب تر اینکه همه چیز تمیز بود ….بچه های نوزاد گهواره های که با تور …مثل همون پشه بند تزئین شده بود و برای بچه های زیر یکسال و نیم هم تختهای نرده ای بسیار معقولی تعبیه شده بود….

اتاق تعویض مرتب و تمیز بود…..همه چیز قفسه بندی شده پوشکهای هر نوزادی در طبقه ای خاص ….و اسم و تاریخ تحویل پوشک روش بود….

توی دلم گفتم یادته روزی که خوندی توی سایت فقط روزهای پنج شنبه قابل بازدید برای والدین میباشد….چه فکرهای بدی که نکردم….گفتم حتما….میخواهن یک روزه سامان ببخشند اونجارو ولی الان داشتم میدیم که همه چیز تمیز بود و منی که کار خونه انجام میدهم میفهمم که این تمیزی امروز و دیروز نیست …این تمیزی همیشگی است..

امدم پایین و فرمی رو مبنی بر پیش ثبت نام انجام دادم…قرار شد بهم زنگ بزنند ….حدود سه ماه از قضیه پیش ثبت نام گذشت…..اهان تا یادم نرفته بگم که این خانم دکتر و پرسنل بسیار صادق بودنند ….و تعداد امار نوزادانی و مربی و تعداد کمک مربی که بیان میکردنند صحت داشت و مثل یکی از مهد های که رفتم بهم گفت عزیزم ما ۶ تا نوزداد داریم سه تا مربی …دروغ نگفتند….و خیلی حرفهای دیگه که همه بر پایه صداقت بیان شد…اونها هیچ اصراری به این نداشتند که ما رونیکا رو بگذاریم اون مهد …ولی من مصمم بودم چرا که میدیم نیروی های اونجا بسیار موقر و در چار چوب ذهنی من در حال حرکتند…….وقتی میدیدم که نیروی کاری اونجا با ۷ یا ۴ سال سابقه کاری دارند کار میکنند …گفتم احسنت بر این مدیر که اینچنین….با رضایت تونسته کارمندشو نگه داره و البته احسنت بر این کارمند که تونسته با این حساسیتهای خانم دکتر در روند کاری پیش بره و ماندگار باشه…..

همه اینها نکات مثبت بود در ذهنم تا اینکه ….باهام تماس حاصل شد مبنی بر ثبت نام کامل دخترم…..من و همسری با هم رفتیم توی مهد و رویا جون که یکی از موفق ترین کارمندهای اونجا با روی باز …و لبخندی که همیشه بر لبانش جاریه …شرایط اولیه رو توضیخح دادن و مدارک رو ازمون خواستند و یکسری فرم پر کردیم و البته پرداخت کامل شهریه که دروغ نگفته باشم به علت حضور دختری تا ساعت ۳ شد ۱۷۸ هزار تومان و البته یک لیست تهیه لوازم…که در بالای اون قید شده بود در صورت تمایل والدین…..میتوانند لوازم ذیل را تهیه بفرمایند …این جمله اینقدر به دلم نشست که گفتم حتما با کمال میل میخرم و در اختیار مهد قرار میدهم….

پروسه رفتن مهد رونیکا مثل خیلی از مهد ها بود….یعنی از ساعت کم شروع شد رسید به ساعت کامل…..و در این بین هرروز به من سی دی های حضور رونیکا در مهد رو میدادند….و من میتونستم توی خونه ببینم که با کودک چطور برخورد میشود….و این نکته مثبت که همه پرسنل هر لحظه زیر ذره بین مدیرت هستند و خودش یعنی همه رو متعهد کردن به کار صحیح…..

رونیکا روند مهد رفتنش بسیار اسان تر از چیزی بود که به ذهنم میرسید….همکاری خوب مربیان و البته کمک مربیان و رویا و سارای عزیز….خیلی کمک بود……از اینکه منو مضطرب تر نمی کردنند ..از اینکه هر بار درروز زنگ بزنم و برایم کامل شرح حال دختری رو بدهند حتی تا تغذیه و اجابت مزاجشو….برام یک دنیا ارزش داشت….من خونه مادرم بیش از یک بار زنگ میزدم خجالت میکشیدم …الان هر بار که زنگ میزنم….رویا جون با چنان ارمشی شرح حال رونیکا رو بهم میده که انگار پیش دخترم هستم….

از کارهای بسیار جالب این مهد اینه که یک فرم خصوص دارند که برای کودکا ن فکر کنم زیر دو یا سه سال هستش…..که شامل تاریخ روز…..انواع کارهای که درمهد رونیکا انجام میده…..و ساعت خواب و بازی ..دختری….مقدار صبحانه میل کرده …میان و عده و البته عصرانه …و…نهار که خود مهد در اختیارشون قرار میده که از قبل به ما برنامه روزانه اش رو داده اند ….که نهارشون از انواع غذاهای که من خودم به دختری میدهم هست……در کنار غذای اصلی هر روز سوپ و ژله هم توی لیست هست……

در این لیست که گفتم یاداشت میشه مثلا رونیکا در روزفلان صبحانه اینقدر خورده ….حدود بر حسب درصد بیانمیشه…اینقدر خوابیده ..این بازی ها رو کرده….و اجابت مزاج داشته چند بار…..و مقدار سوپ و غذای اصلی اش رو بر حسب در صد بیان میکنند…..و یک چیز بسیار جالب تر……روحیه بچه در این روز مثبت یا منفی یا خنثی بوده هم با علامت _یا+ بیان میشه….که برای من بسیار جالبه و همیشه دوست داشتم بدونم…..و با توجه به شناختی که از این پرسنل دارم میدونم که صد درصد بر حسب صداقت پر میشه….کما اینکه رونیکا یک هفته اول لب به هیچ چیزی نمی زد …و این میتونست منو در پروسه مهد گذاشتن ..مردد کنه….باز هم این لیست بر حسب واقعیت پر میشد هر چند که من با دیدنش حتی اشک در چشمانم جمع میشد که دختری امروز هم گرسنه امده خونه ….ولی همه این قضایا در ۶ روز حل شد و تونستم به کمک روانشناس رونیکا…..و البته کمک مربی های مهد مسئله رو حل کنم.و یک قسمت داره که توسط والدین پر میشه……که در اون روز شب چه ساعتی خوابیدند و صبح کی بیدار شدند….و البته هر توضیحی که لازمه مربی در جریان باشه میتونه در ستون توضیحات یادداشت بشه….

یک کار جالب ترش اون اینه که هر مادری میتونه هر خواسته هر هر چیزی که فکر میکنه بهتره مربی ها بدونند رو یادداشت بکنه و در اختیار مربی قرار بده همه اینها در فایل کودک من نگهداری میشه و حتی اگر روزی مربی تغییر کنه عادات دختر من رو مربی تازه وارد خواهد دونست…..و این همون قضیه هر یادداشت کم رنگی به زه حافظه قوی…..

******

الان رونیکا صبحها به راحتی میره مهد هم غذاشو میخوره هم مشکل یبوستش رفع شده هم خوابشو توی مهد میکنه….هم بازیشو….و توی خونه مرتب یک چیزهای رو با اهنگ خاص زمزمه میکنه…..وجالب تر اینکه به اهنگهای کودکانه به زبان انگلیسی عکس العمل نشون میده …..اخه نمی دونم گفتم یا نه …مهد کودک امید فردا دو زبانه است….و بچه در سن پایین به راحتی انگلیسی صحبت میکنند.

رونیکای که شیشه نمی گرفت…و مادرم همیشه توی خواب با شیشه بهش شیر گاومیداد…به کمک مربی مهدش شیر گاوش رو با نی میخوره و این توی زندگی من عین یک معجزه میمونه اینو مادری میفهمه که مثل من هر راهی رو رفته باشه و به در بسته بخوره…..

امید فردا …..شده امید امروز من….و من از تمام پرسنل و مدیر لایق کمال تشکروسپاس رو دارم….و میدونم که خدا بزرگترین موهبت الهی رو در حقم تمام کرد که ذهنم به ارامش امروز رسیده.

خدایا مرا ان ده که مرا ان به. ۱۳۸۷،۸۸

https://telegram.me/farda75 بازدید